فراتر از دیپلم

فراتر از دیپلم

◉ خوشبختم، هرشب که مجبور نیستم برای فرداش آلارم گوشی رو کوک کنم.
◉ اهل بحث و جدل کردن نیستم، فقط بعضی وقتا مجبور میشم بهتون توضیح بدم چرا حق با منه.

۸ مطلب با موضوع «نیچه خوانی» ثبت شده است

از مصائب زن بودن

من یک انسان مصدوم هستم، نه فقط یک زن

محبوبه حسین‌زاده

"ساعت چهار و چهل‌و‌پنج دقیقۀ دیروز، شنبه، من و دخترم در حال عبور از روی خط عابر پیاده بودیم تا به خانه‌مان برویم که درست آنسوی خیابان است. با دقت به خیابان نگاه کردم چون در این شهر، نه رانندگان مرد و نه رانندگان زن، توجهی به عابران پیاده ندارند. تنها ماشینی که در آن لحظه در حال عبور از خیابان بود، فاصله نسبتا زیادی با ما داشت. هنوز به بلوار گلکاری‌شدۀ وسط خیابان نرسیده بودیم که همان ماشین با سرعت بسیار زیادی به من و دخترم کوبید. وقتی به خودم آمدم که کف خیابان ولو شده بودم و دخترم کنارم روی زمین افتاده بود. با جیغ و گریه دستم را دراز کردم تا مطمئن شوم دخترم حالش خوب است. حالش خوب بود و با گریه داد می‌زد: «مامان، نمیر».

نمرده بودم ولی با همان زانوهای خم‌شده کف خیابان نشسته بودم و نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. دخترم را بغل کردم تا آرام شود. تلاش کردم بلند شوم ولی نمی‌توانستم پایم را تکان بدهم، نایلون شیر و دوغی که با چند خوراکی دیگر همراهم بود پاره شده بود و علاوه بر لباسهایم کف خیابان را هم خیس و لغزنده کرده بود. تازه متوجه مرد راننده شدم، آنطور که چهره‌اش نشان می‌داد، معتاد بود و یک زن و یک دختر شش‌هفت‌ساله همراهش بود.

 چند دقیقه بعد، پلیس راهنمایی و رانندگی که مقرشان در چندده‌متری همانجا بود، سر صحنه حاضر شده بودند. راننده مقصر بود و باید هم منِ مصدوم و هم ماشین او به کنار خیابان منتقل می‌شد. پلیس با آمبولانس تماس گرفت و من هم با خانواده‌ام. نمی‌دانستم چطور باید از کف خیابان بلند شوم. در نهایت با گریه به پلیس گفتم حداقل دستت را بده تا بتوانم بلند شوم. پلیس با تردید، مِن‌مِن کرد. فریاد زدم من انسانم، پس کی باید به ما کمک کند؟

با کمک پلیس و مردی که نمی‌شناختمش، خودم را به کنار خیابان رساندم و روی سکوی یک مغازه نشستیم. پاچه شلوارم را به سختی بالا زدم تا خودم زانویم را چک کنم. ورم کرده بود و کمی هم خراشیده شده بود. مرد پلیس، به آرامی گفت: «اگه پاتون نشکسته، لطفا شلوارتان را پایین بزنید، ماه رمضان است و مردم هم روزه هستند!»

چند دقیقه بعد هم مادرم رسیده بود و هم نیروی انتظامی برای نوشتن صورتجلسه و تشکیل پرونده. صورتجلسه تنظیم شد و همزمان مامور نیروی انتظامی چندین بار با اورژانس تماس گرفت تا آمبولانس را زودتر بفرستند. بعد از امضای صورتجلسه، مامور نیروی انتظامی به آرامی گفت: «ببخشید خانم، سینه‌تان را بپوشانید.» آن موقع بود که فرصت کردم نگاهی به سر و وضعم بیاندازم. مانتو و یقۀ بلوزم به اندازه یکی دوسانتی‌متر بیشتر از حد مجاز! کنار رفته بود، شالم را کمی مرتب کردم. با دلخوری گفتم هیچکس برایش مهم نیست که به یک زن و بچه‌اش در این وضعیت کمک کند و فقط پوشش یک زن مهم است.

 سه ربع بعد، آمبولانس رسید با دو مرد. در حالیکه نمی‌توانستم روی پای راستم بایستم، امدادگران اورژانس کمک کردند که با کمترین تماس بدنی با من به آمبولانس منتقلم کنند. مجبور بودم همۀ وزنم را روی پای چپ بیندازم و لی‌لی‌کنان در حالیکه امدادگران با فاصله دستم را گرفته بودند، سوار آمبولانس شوم....

انتقاد از سیستم بهداشت و درمان بماند برای وقتی دیگر. ولی سوالی که از دیروز ذهنم را مشغول کرده است، این است که در کشوری که در آن مشاغل نه‌چندان کمی زنانه و مردانه شده‌اند، در کشوری که جداسازی جنسیتی تا آنجا رخنه کرده که در شهری در فاصله چندده‌‌کیلومتری پایتخت، زن بودنت باعث می‌شود که پلیس و امدادگر آمبولانس هم دستت را برای کمک نگیرند، سهم ما زنان از خدماتی که در مواقع ضروری به آن احتیاج داریم، چیست؟ اگر قرار است مردها به ما زن‌ها کمک نکنند، پس چرا ارگان‌های مسئول زنان را استخدام نمی‌کنند که در این مواقع به زنان کمک کنند؟ مگر فقط مردها مصدومان تصادفات و سوانح مختلف هستند؟ و سوال مهم‌ترم این است که چرا باید زن بودن من آنقدر بالاتر از انسان بودنم در نظر گرفته شود که حتی در موقع بحرانی هم باید حفظ پوششم مهم‌تر از وضعیت سلامتم باشد؟ تنها چیزی که در آن لحظه ذهنم را مشغول کرده بود، در آغوش گرفتن کودکم بود تا گریه‌اش قطع شود. چرا پلیس و نیروی انتظامی به جای تذکر مربوط به پوشش، کاری برای آرام کردن دخترم انجام ندادند؟ ما زنان و نیازهایمان کی قرار است وارد سیاست‌گذاری‌های مسئولان کشور شویم؟"


متن بالا از کانال زنان امروز بود.

بچه تر که بودم، فرازهایی از نیچه میخوندم که میگفت عقل نمیتونه جلوی سنت و دین بایسته، همیشه فکر میکردم و باخودم میگفتم، مگه میشه؟!

غیرممکنه!

  • محمود دوم
اگر تو آمریکا باشی، احتمالا مسیحی هستی، تو هند باشی احتمالا هندویی، تو پاکستان باشی احتمالا مسلمونی و تو اسرائیل باشی احتمالا یهودی هستی، اتفاقیه؟ فکرنکنم.

مسیحیت 2.22 میلیارد پیرو
اسلام 1.605 میلیارد پیرو
هندویسم 1.05 میلیارد پیرو
بودایی 488 میلیون پیرو
شینتویسم 104 میلیون پیرو
دائویسم 93 میلیون پیرو
سیخیسم 28 میلیون پیرو
یهودیت 14 میلیون پیرو
(منبع:WorldAtlas، آپدیت شده در تاریخ 1 مارچ 2017)


نقطه مشترک؟ همه این میلیاردها آدم به قطع یقین میدونن خدا(ها)شون خدای راستینه و اون(ها) رو از اینکه در نقطه ای که دین به حق دین رسمی هست بدنیا اومدن شکر میکنن.
اتفاقیه؟ فکر نکنم.

الان فضای کشور، شهر، دانشگاه مذهبیه و من بیشتر فکر میکنم، چرا اینهمه؟


+ حالم از تلگرام بهم میخوره، انگار مردم ترک فیسبوک کردن! همیشه اینوقت سال پر بود از بحثهای مذهبی، دیشب ولی سوت و کور ... یکم لذت میبردم از خوندن بحثهای مردم اونم از دستمون رفت :|
  • محمود دوم
از جمله ی رفتگان این راه دراز/ باز آمده کیست تا به ما گوید راز؟
  • محمود دوم
"بیماران بزرگترین خطر برای تندرستانند. بلای جان توانایان، ناتوانانند نه تواناتران"(اخلاق،صفحه160) مصرف کنندگان سنت که به مردارخواری فرهنگی خو گرفته اند خود تعفن شخصیت شان را در نمیابند اما سرشت متعفن آنها مشام جان آزادگان را می آزارد. تاریخ بشری سراسر متعفن از بوی ناخوشایند باورهای این افراد است و "به راستی سراسر دیروز و امروز آکنده از بوی گند فرومایگان نویسنده است"(زرتشت،ص127) اندیشه های نو بعنوان محصول کار افراد خلاق و آفریننده مانند اکسیژن برای زندگی است و "اندیشه های حقیر مانند عفونت است، میخزد و نهان میماند و هیچ جا خود را نشان نمیدهد تا آنکه تن از عفونتهای کوچک سراپا بگندد و فرو ریزد"(همان،ص115)
  • محمود دوم
زرتشت پرسید قدیس در جنگل چه میکند؟ قدیس پاسخ داد: سرود میسرایم و میخوانم و خدای را نیایش میکنم ... زرتشت دربرابر این سخنان گفت: بگذار بروم مبادا چیزی از چون تویی بستانم و با خود چنین گفت: چه بسا این قدیس پیر در جنگلش هنوز نشنیده است که خدا مرده است! (چنین گفت زرتشت،ص6)
  • محمود دوم

داشتم به این سوال فکر میکردم که "باید با زندگیم چیکار کنم؟"، منظورم هم هدف زندگی و اینا نیست فقط اینکه چیکار باید کرد تو این زندگی، نه از این دیدگاه که "چی درسته؟" از این دیدگاه که "چی خوبه؟" چون از دیدگاه اول هممون میدونیم چی غلطه و چی درسته، ولی تو سوال دوم همچین علامت سوال خیلی بزرگ جلوه میکنه، مثلا اینکه حسابدار خوبه یا مهندس نرم افزار؟ شاید یه فردی کل زندگیش رو کار کنه و تمام درآمد حاصل ازش رو صرف خیریه بکنه، میشه گفت این فرد خوب زندگی کرده، ولی یه چیزی اینجا باز میلنگه، خوب زندگی کردن بنظرم چیزی متفاوت از بسادگی کارهای خوب کردن میاد .
سوالات زیادی هست که ذهن بشر رو از ابتدا درگیر خودش کرده، ولی بنظرم این سوال که باید چیکار بکنیم رو میشه سخت ترین سوال فلسفی بشر تو زندگیش درنظر گرفت، حتی سوالهای دیگه هم در جهت کمک کردن به این سوال پرسیده میشن، مثلا میپرسیم "خدا هست؟" اگه هست خب حالا با زندگیمون چیکار کنیم، اگه نیست چیکار کنیم؟
از فلسفه بودای شرق تا اگزیستیالیسم غرب همه اومدن که این سوال رو جواب بدن، جوابهای متفاوت، بودا میگه نمیشه به این سوال جواب داد، پس بیخیالش میشیم ! اگزیستیالیسم میگه حالا که نمیدونیم جواب چیه و از اونجایی که بالاخره باید یه کاری بکنیم دیگه تو زندگی، آزادیم که جواب خودمون رو بسازیم .
مهم نیست کدوم یک از این استراتژی/ایدئولوژی/مذهب یا هرچیزی که بهشون میگین رو انتخاب کنین، تهش باید خودتون رو محدود به یه سری قوانین بدونین و درجهت پیشفرض قرار داده جلو پاتون حرکت کنید، اکثرا هم نمیتونیم، اگزیستیالیست واقعی کیه؟ مسلمون واقعی؟ ساینتولوژیست واقعی؟ عرفان حلقه چطور؟! شما انتخاب کنید -ایسم دلخواهتون رو، تو هیچکدوم اینها مردم حتی نمیتونن این مسیر پیشفرض که جلو راهشون قرار داده شده رو طی کنند، یا کلا بیخیال هدف شدن و فقط اسما به یه مکتبی مذهبی دینی تعلق دارن، یا خیال میکنن دارن به سمت هدف میرن و البته فقط هم فکر میکنن که دارن میرن ! بنظرم میرسه یه مکتب نمیتونه برای هزاران/میلیونها نفر راه رسیدن به هدف باشه، بنظرم هرکسی مسیر خودش رو باید جدا از کس دیگری پیدا کنه .
سوپرمن باید باشی که بتونی چنین مسیری رو طی کنی، باید نیچه باشی تا بتونی محدودیتهای دینی رو کنار بزاری، که ضابطه های اجتماعی برات مهم نباشه، که مکتب خودت رو بسازی و خودت مسیرت رو پیدا کنی .بودا هم شاید چنین حرفی رو داره میزنه، وقتی میگه همه میتونن به enlightenment برسن، به روشندلی، روشنفکری، آزادگی، اینا همه ترجمه شده غایت و هدف درنظر بودا هستند، ولی وقتی نمیگه چطوری، وقتی روش جلوی پات نمیزاره، یعنی چی؟ خب بودا خیلی دموکرات تر از خیلی مذاهب دیگست، اونجا باید آدم خوبی باشی تا تو چرخه تناسخ صعود کنی، اما چجور آدم خوبی؟ دقیقا باید چیکار کنی؟ جواب بودا اینه که هرکاری کردی کردی، خوب باش فقط، هدف اینه . اگر بودایی باشی جواب پیشفرض خیلی کلی هست، خوب بودن، مسیر رو خودت باید پیدا کنی، خودت بودای خودتی . البته این نوع ایدئولوژی ها همیشه مورد نقد پوچ گرا بودن و رئالیست نبودن واقع شدن ولی برای من همیشه جذاب بودن .
الان اکثر متونی که در باب علوم اجتماعی میخونم میخواد این فاصله و گَپ بین عطش ما به پیدا کردن جواب و ایدئولوژی هایی که میگن "جواب مشخصی نیست" رو پر کنه، 6 میلیون ساله انسان روی زمین بوده، 200 هزار ساله انسان تکامل یافته داره زندگی میکنه، انسان 200 ساله صنعتی شده ولی هنوز دقیقا نمیدونه باید با زدنگیش چیکار کنه :)


+ هوای ما اینجا اینطوریه، دلتون بسوزه !
 

 

 

 

  • محمود دوم
هرچی میکشیم از اینه که
150 الی 200 هزار سال پیش
انسان اولیه نتونست جواب اینو بده که :
خب بعدش چی؟
انقدر هم بی جنبه بودیم
که نتونستیم بگیم بابا جوابشو نمیدونیم خب، که چی حالا
برای رسیدن به آرامش از اینکه "میدونیم بعدش چی میشه"
خودمونو از خیلی آرامش ها و راحتی ها محروم کردیم
  • محمود دوم
میگه میرم بهشت و با حوریا عشق و حال میکنم
میگه اخه تو چه میدونی چخبره اونور
میگه عشق و حالیه واس خودش
میگم خیلی کثیف و بدبختی
میگه عمته (ولی منظورش این بود که چرا این حرف رو میزنی!)
میگم اینایی که ازش میگی همینجا هم هست
میگه اینجا گناهه، کار زشتیه
میگم کار زشت این دنیا آرزوی اون دنیاته؟
میگه تو درک نمیکنی :)
میگم روشنم کن
میگه نمیشه
میگم چرا؟
میگه خدا چشم و گوش تورو بسته! خواست خداست
میگم چه خدای بیشعوری داری
میگه واس این حرفایی که با بی فکری میزنی جواب پس میدی :)
  • محمود دوم