فراتر از دیپلم

اینجا سخن از مردی است که نتوانست بین دلستر و ترانه مورد علاقه اش یکی را انتخاب کند.
مردی خسته
مردی که اسهال داشت و دارد

۹ مطلب با موضوع «نیچه خوانی» ثبت شده است

هرکسی قبل از شناخت نیچه با جملات سنگین، معروف و شاید بحث انگیزش رو به رو میشه:
"چیزی که منو نکشه قوی ترم میکنه"
"خدا مرده و ما کشتیمش"

و البته سبیل بزرگش! ولی وقتی از این گزاره ها و این سبیل بگذریم به فیلسوفی میرسیم که آدم رو مجذوب خودش میکنه، باهوشه و خیلی به آدم کمک میکنه.



فردریش نیچه، در سال 1844 در یکی از روستاهای کوچک و خلوت شرق آلمان که پدرش اونجا کشیش بود متولد شد. تو تحصیل موفق بود و چنان علاقه و پشتکاری در تحصیل درمورد یونان باستان داشت که تنها با بیست و اندی سال سن پروفسور دانشگاه بازل شد. اما این شغل براش ثمره ای نداشت، از کارش خسته شد و بیخیال دانشگاه و راهی شهر سیلس ماریای سوویس شد.
اونجا به آرومی زندگی گذروند و مشغول نوشتن آثار خارق العاده خودش شد، که از بینشون آثار زیر به چشم میخورن:
تولد تراژدی 1872
انسانی زیادی انسانی 1878
چنین گفت زرتشت 1883
فراسوی نیک و بد 1886
تبارشناسی اخلاق 1887

نیچه مشکلات زیادی داشت:
- با خونوادش مشکل داشت: "من از مادرم خوشم نمیاد و حتی شنیدن صدای خواهرم برام دردناکه"
- از طرف زنها پذیرفته نمیشد
-کتابهاش به فروش نمیرفت
و وقتی 44 سال داشت تو خیابون تورین فردی رو دید که اسبش رو کتک میزنه و از لحاظ روانی فروریخت و دوید سمتش تا به آغوش بگیرتش و فریاد میزد "من درکت میکنم، من درکت میکنم" هیچوقت بهبود پیدا نکرد و یازده سال بعد از این ماجرا از دنیارفت اما فلسفش بجا موند، فلسفه ای پر از قهرمانیگری.



پیامبر مفهومی بود که خودش بهش میگفت "SELBTUWERWINDUNG" یا به فارسی "غلبه به نفس" و برای حاصل شدن اون، پروسه رسیدن به "UBERMENSCH" یا "ابرمرد" باید طی بشه. ابرمرد سختیها و مشکلات زندگی رو طی میکنه و زندگی و هرآنچه که زندگی درمسیرش قرار میده رو به آغوش میگیره.
دوست داشت که آثارش این رو به ما یاد بده که "چطور به خود واقعیمون تبدیل بشیم"، افکار و درسهای اساسی نیچه رو میشه 4 مورد زیر دونست:

1-حسادت رو بپذیر
به بیان نیچه حسادت بخش مهمی از زندگی ماست، اما آموزه های مسیحی (دینی) برچسب شرمنده بودن و ناروا بودن به حسادت زده و اون رو طوری نمایانگر رفتار خبیثانه جلوه دادند در نتیجه ما حسادتمون رو از خودمون و دیگران پنهان میکنیم درحالیکه حسادت اصلا چیز بدی نیست، تا زمانیکه راهنمای ما باشه برای رسیدن به آنچه که میخوایم و میتونیم بهش دست پیدا کنیم. هرکس که باعث بشه حسادتمون برانگیخته بشه باید نماد کسی باشه که خود ما میتونیم روزی بهش تبدیل بشیم. نه اینکه نیچه به این اعتقاد داشته باشه که انسان به هرچی بخواد میرسه، زندگی خودش دراین مورد درس خوبی بهش داده، اما نیچه خیلی اصرار داره که با خودمون روراست باشیم و خواسته های خودمون رو بپذیریم، قهرمانانه در جهت رسیدن بهشون تلاش کنیم تنها در اینصورت اگر شکست خوردیم با وقار و صداقت شکست خوردیم. این به معنی یک UBERMENSCH بودنه.

2-مسیحی نباشید
نیچه حرفهای تندی درمورد مسیحیت زده اما از تندی حرفهاش که بگذریم هدف زیرکانه نیچه از تخریبهاش پیدا میشه: نیچه از مسیحیت بدش میومد بخاطر اینکه حسادت رو از مردم میگیره. به حساب نیچه مسیحیت در اواخر امپراطوری روم در ذهن برده های ترسو پدیدار شده بود که توانایی این رو نداشتن که به چیزهایی که واقعا دلشون میخواست برسن پس متمسک شده بودن به فلسفه ای که بزدلی و ناتوانیشون رو حسن و فضیلت میدونست. چیزی که نیچه اون رو "SKLAVENMORAL" میخونه، به معنی "اخلاقیات برده ای". در بیان نیچه مسیحیها که اونهارو به شکل تمسخر آمیزی گله مینامه قلبا علاقه به ثروتمند بودن، سکس، زندگی عقلانی، خلاق بودن و ... دارن ولی برای رسیدن به اونها خیلی ناکارا و بی عرضه هستن بخاطر همین آیینی سراسر ریا و دورویی رو تشکیل دادن که در اون چیزی رو که واقعا میخواستن داشته باشن رو بد و ناپسند بدونن و سادگی و حقارت که به اجبار مجبورن تحملش کنن رو والا و ارزشمند بدونن. پس سیستم ارزشگذاری مسیحیت در تضاد با خواست واقعی انسان بوجود اومد:
برای مثال سکس نداشتن مساوی شد با پاک بودن
ضعیف بودن مساوی شد با خوب بودن
تسلیم افرادی بودن که ازشون بدت میاد مساوی شد با بندگی
و به بیان نیچه "ناتوان بودن در دادخواهی" مساوی شد با بخشندگی
مسیحیت تبدیل به فریب بزرگی شد برای انکار تلخی زندگی.

3-الکل مصرف نکن
خود نیچه هرگز الکل مصرف نمیکرد و همیشه فقط آب میخورد و اگر میخواست به خودش حال بده شیر میخورد! و پیشنهاد میکرد که ما هم اینطور باشیم. البته با این پیشنهاد سطحی برخورد نکنید، ایده این حرف برمیگرده به قلب فلسفه نیچه: "در تمدن اروپایی دو چیز وجود داشته که انسان رو سست میکرده، مسیحیت و الکل" دلیل تنفر نیچه از الکل همون دلیلی بود که اون از مسیحیت بدش میومد: چون هرجفت اینها درد رو از بین میبرن، هرجفتشون به انسان میگن اوضاع همینطور که هست خوبه و نیاز به تلاش برای رسیدن به اونچه واقعا خواستشون رو داری نیست، هرجفتشون انسان رو از تلاش برای بهتر شدن سست میکنن. نیچه خیلی خواهان این بود که این حقیقت رو جا بندازه، که تغییر و تلاش برای بهتر شدن دردناکه و البته انسان باید سختی هارو به جون بخره و بهتر بشه، نه اینکه با دولیوان الکل همه چی رو به فراموشی بسپره یا به کمک مسیحیت برای خودش آرامش روانی درست کنه و بگه بدبختی و ضعیف بودن خوبه، به بیان خودش "آخه شماها از خوشبختی انسان چه میدونید؟ انسانهای آسوده!"

4-خدا مرده
گزاره دراماتیک نیچه نوعی بیان پیروزمندانه برشکست خوردن مفهوم توهم آمیز خدا نیست، هرچند اغلب اینطور برداشت شده. باوجود دیدگاه های تند و منفی ای که درمورد مسیحیت داشت، نیچه بر این عقیده نبود که از بین رفتن اعتقادات چیز خوبیه. اون میدونست که اعتقادات مذهبی نادرست و غلط هستند، اما این رو هم میتونست که اعتقادات میتونه برای انسان آرامشی کذب و خیالی درست کنه، از این رو اون معتقده که فضای خالی ناشی از ازبین رفتن اعتقادات و باور به خدا باید با فرهنگ پربشه (فلسفه، هنر، موسیقی، ادبیات) در فلسفه نیچه فرهنگ باید جایگزین کتاب مقدس بشه. اما ناگفته نماند که نیچه منتقد شدید نحوه برخورد با فرهنگ در زمان خودش بود، برای مثال معتقد بود دانشگاه ها قاتل انسانها هستند و اونهارو تبدیل به موجودهای خشک و آکادمیک میکنن، نیچه همیشه روش یونان باستان رو در تحصیل اخلاقیات و روشهای یادگیری تحسین کرده.

  • محمود دوم

از مصائب زن بودن

من یک انسان مصدوم هستم، نه فقط یک زن

محبوبه حسین‌زاده

"ساعت چهار و چهل‌و‌پنج دقیقۀ دیروز، شنبه، من و دخترم در حال عبور از روی خط عابر پیاده بودیم تا به خانه‌مان برویم که درست آنسوی خیابان است. با دقت به خیابان نگاه کردم چون در این شهر، نه رانندگان مرد و نه رانندگان زن، توجهی به عابران پیاده ندارند. تنها ماشینی که در آن لحظه در حال عبور از خیابان بود، فاصله نسبتا زیادی با ما داشت. هنوز به بلوار گلکاری‌شدۀ وسط خیابان نرسیده بودیم که همان ماشین با سرعت بسیار زیادی به من و دخترم کوبید. وقتی به خودم آمدم که کف خیابان ولو شده بودم و دخترم کنارم روی زمین افتاده بود. با جیغ و گریه دستم را دراز کردم تا مطمئن شوم دخترم حالش خوب است. حالش خوب بود و با گریه داد می‌زد: «مامان، نمیر».

نمرده بودم ولی با همان زانوهای خم‌شده کف خیابان نشسته بودم و نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. دخترم را بغل کردم تا آرام شود. تلاش کردم بلند شوم ولی نمی‌توانستم پایم را تکان بدهم، نایلون شیر و دوغی که با چند خوراکی دیگر همراهم بود پاره شده بود و علاوه بر لباسهایم کف خیابان را هم خیس و لغزنده کرده بود. تازه متوجه مرد راننده شدم، آنطور که چهره‌اش نشان می‌داد، معتاد بود و یک زن و یک دختر شش‌هفت‌ساله همراهش بود.

 چند دقیقه بعد، پلیس راهنمایی و رانندگی که مقرشان در چندده‌متری همانجا بود، سر صحنه حاضر شده بودند. راننده مقصر بود و باید هم منِ مصدوم و هم ماشین او به کنار خیابان منتقل می‌شد. پلیس با آمبولانس تماس گرفت و من هم با خانواده‌ام. نمی‌دانستم چطور باید از کف خیابان بلند شوم. در نهایت با گریه به پلیس گفتم حداقل دستت را بده تا بتوانم بلند شوم. پلیس با تردید، مِن‌مِن کرد. فریاد زدم من انسانم، پس کی باید به ما کمک کند؟

با کمک پلیس و مردی که نمی‌شناختمش، خودم را به کنار خیابان رساندم و روی سکوی یک مغازه نشستیم. پاچه شلوارم را به سختی بالا زدم تا خودم زانویم را چک کنم. ورم کرده بود و کمی هم خراشیده شده بود. مرد پلیس، به آرامی گفت: «اگه پاتون نشکسته، لطفا شلوارتان را پایین بزنید، ماه رمضان است و مردم هم روزه هستند!»

چند دقیقه بعد هم مادرم رسیده بود و هم نیروی انتظامی برای نوشتن صورتجلسه و تشکیل پرونده. صورتجلسه تنظیم شد و همزمان مامور نیروی انتظامی چندین بار با اورژانس تماس گرفت تا آمبولانس را زودتر بفرستند. بعد از امضای صورتجلسه، مامور نیروی انتظامی به آرامی گفت: «ببخشید خانم، سینه‌تان را بپوشانید.» آن موقع بود که فرصت کردم نگاهی به سر و وضعم بیاندازم. مانتو و یقۀ بلوزم به اندازه یکی دوسانتی‌متر بیشتر از حد مجاز! کنار رفته بود، شالم را کمی مرتب کردم. با دلخوری گفتم هیچکس برایش مهم نیست که به یک زن و بچه‌اش در این وضعیت کمک کند و فقط پوشش یک زن مهم است.

 سه ربع بعد، آمبولانس رسید با دو مرد. در حالیکه نمی‌توانستم روی پای راستم بایستم، امدادگران اورژانس کمک کردند که با کمترین تماس بدنی با من به آمبولانس منتقلم کنند. مجبور بودم همۀ وزنم را روی پای چپ بیندازم و لی‌لی‌کنان در حالیکه امدادگران با فاصله دستم را گرفته بودند، سوار آمبولانس شوم....

انتقاد از سیستم بهداشت و درمان بماند برای وقتی دیگر. ولی سوالی که از دیروز ذهنم را مشغول کرده است، این است که در کشوری که در آن مشاغل نه‌چندان کمی زنانه و مردانه شده‌اند، در کشوری که جداسازی جنسیتی تا آنجا رخنه کرده که در شهری در فاصله چندده‌‌کیلومتری پایتخت، زن بودنت باعث می‌شود که پلیس و امدادگر آمبولانس هم دستت را برای کمک نگیرند، سهم ما زنان از خدماتی که در مواقع ضروری به آن احتیاج داریم، چیست؟ اگر قرار است مردها به ما زن‌ها کمک نکنند، پس چرا ارگان‌های مسئول زنان را استخدام نمی‌کنند که در این مواقع به زنان کمک کنند؟ مگر فقط مردها مصدومان تصادفات و سوانح مختلف هستند؟ و سوال مهم‌ترم این است که چرا باید زن بودن من آنقدر بالاتر از انسان بودنم در نظر گرفته شود که حتی در موقع بحرانی هم باید حفظ پوششم مهم‌تر از وضعیت سلامتم باشد؟ تنها چیزی که در آن لحظه ذهنم را مشغول کرده بود، در آغوش گرفتن کودکم بود تا گریه‌اش قطع شود. چرا پلیس و نیروی انتظامی به جای تذکر مربوط به پوشش، کاری برای آرام کردن دخترم انجام ندادند؟ ما زنان و نیازهایمان کی قرار است وارد سیاست‌گذاری‌های مسئولان کشور شویم؟"


متن بالا از کانال زنان امروز بود.

بچه تر که بودم، فرازهایی از نیچه میخوندم که میگفت عقل نمیتونه جلوی سنت و دین بایسته، همیشه فکر میکردم و باخودم میگفتم، مگه میشه؟!

غیرممکنه!

  • محمود دوم
اگر تو آمریکا باشی، احتمالا مسیحی هستی، تو هند باشی احتمالا هندویی، تو پاکستان باشی احتمالا مسلمونی و تو اسرائیل باشی احتمالا یهودی هستی، اتفاقیه؟ فکرنکنم.

مسیحیت 2.22 میلیارد پیرو
اسلام 1.605 میلیارد پیرو
هندویسم 1.05 میلیارد پیرو
بودایی 488 میلیون پیرو
شینتویسم 104 میلیون پیرو
دائویسم 93 میلیون پیرو
سیخیسم 28 میلیون پیرو
یهودیت 14 میلیون پیرو
(منبع:WorldAtlas، آپدیت شده در تاریخ 1 مارچ 2017)


نقطه مشترک؟ همه این میلیاردها آدم به قطع یقین میدونن خدا(ها)شون خدای راستینه و اون(ها) رو از اینکه در نقطه ای که دین به حق دین رسمی هست بدنیا اومدن شکر میکنن.
اتفاقیه؟ فکر نکنم.

الان فضای کشور، شهر، دانشگاه مذهبیه و من بیشتر فکر میکنم، چرا اینهمه؟


+ حالم از تلگرام بهم میخوره، انگار مردم ترک فیسبوک کردن! همیشه اینوقت سال پر بود از بحثهای مذهبی، دیشب ولی سوت و کور ... یکم لذت میبردم از خوندن بحثهای مردم اونم از دستمون رفت :|
  • محمود دوم
از جمله ی رفتگان این راه دراز/ باز آمده کیست تا به ما گوید راز؟
  • محمود دوم
"بیماران بزرگترین خطر برای تندرستانند. بلای جان توانایان، ناتوانانند نه تواناتران"(اخلاق،صفحه160) مصرف کنندگان سنت که به مردارخواری فرهنگی خو گرفته اند خود تعفن شخصیت شان را در نمیابند اما سرشت متعفن آنها مشام جان آزادگان را می آزارد. تاریخ بشری سراسر متعفن از بوی ناخوشایند باورهای این افراد است و "به راستی سراسر دیروز و امروز آکنده از بوی گند فرومایگان نویسنده است"(زرتشت،ص127) اندیشه های نو بعنوان محصول کار افراد خلاق و آفریننده مانند اکسیژن برای زندگی است و "اندیشه های حقیر مانند عفونت است، میخزد و نهان میماند و هیچ جا خود را نشان نمیدهد تا آنکه تن از عفونتهای کوچک سراپا بگندد و فرو ریزد"(همان،ص115)
  • محمود دوم
زرتشت پرسید قدیس در جنگل چه میکند؟ قدیس پاسخ داد: سرود میسرایم و میخوانم و خدای را نیایش میکنم ... زرتشت دربرابر این سخنان گفت: بگذار بروم مبادا چیزی از چون تویی بستانم و با خود چنین گفت: چه بسا این قدیس پیر در جنگلش هنوز نشنیده است که خدا مرده است! (چنین گفت زرتشت،ص6)
  • محمود دوم

داشتم به این سوال فکر میکردم که "باید با زندگیم چیکار کنم؟"، منظورم هم هدف زندگی و اینا نیست فقط اینکه چیکار باید کرد تو این زندگی، نه از این دیدگاه که "چی درسته؟" از این دیدگاه که "چی خوبه؟" چون از دیدگاه اول هممون میدونیم چی غلطه و چی درسته، ولی تو سوال دوم همچین علامت سوال خیلی بزرگ جلوه میکنه، مثلا اینکه حسابدار خوبه یا مهندس نرم افزار؟ شاید یه فردی کل زندگیش رو کار کنه و تمام درآمد حاصل ازش رو صرف خیریه بکنه، میشه گفت این فرد خوب زندگی کرده، ولی یه چیزی اینجا باز میلنگه، خوب زندگی کردن بنظرم چیزی متفاوت از بسادگی کارهای خوب کردن میاد .
سوالات زیادی هست که ذهن بشر رو از ابتدا درگیر خودش کرده، ولی بنظرم این سوال که باید چیکار بکنیم رو میشه سخت ترین سوال فلسفی بشر تو زندگیش درنظر گرفت، حتی سوالهای دیگه هم در جهت کمک کردن به این سوال پرسیده میشن، مثلا میپرسیم "خدا هست؟" اگه هست خب حالا با زندگیمون چیکار کنیم، اگه نیست چیکار کنیم؟
از فلسفه بودای شرق تا اگزیستیالیسم غرب همه اومدن که این سوال رو جواب بدن، جوابهای متفاوت، بودا میگه نمیشه به این سوال جواب داد، پس بیخیالش میشیم ! اگزیستیالیسم میگه حالا که نمیدونیم جواب چیه و از اونجایی که بالاخره باید یه کاری بکنیم دیگه تو زندگی، آزادیم که جواب خودمون رو بسازیم .
مهم نیست کدوم یک از این استراتژی/ایدئولوژی/مذهب یا هرچیزی که بهشون میگین رو انتخاب کنین، تهش باید خودتون رو محدود به یه سری قوانین بدونین و درجهت پیشفرض قرار داده جلو پاتون حرکت کنید، اکثرا هم نمیتونیم، اگزیستیالیست واقعی کیه؟ مسلمون واقعی؟ ساینتولوژیست واقعی؟ عرفان حلقه چطور؟! شما انتخاب کنید -ایسم دلخواهتون رو، تو هیچکدوم اینها مردم حتی نمیتونن این مسیر پیشفرض که جلو راهشون قرار داده شده رو طی کنند، یا کلا بیخیال هدف شدن و فقط اسما به یه مکتبی مذهبی دینی تعلق دارن، یا خیال میکنن دارن به سمت هدف میرن و البته فقط هم فکر میکنن که دارن میرن ! بنظرم میرسه یه مکتب نمیتونه برای هزاران/میلیونها نفر راه رسیدن به هدف باشه، بنظرم هرکسی مسیر خودش رو باید جدا از کس دیگری پیدا کنه .
سوپرمن باید باشی که بتونی چنین مسیری رو طی کنی، باید نیچه باشی تا بتونی محدودیتهای دینی رو کنار بزاری، که ضابطه های اجتماعی برات مهم نباشه، که مکتب خودت رو بسازی و خودت مسیرت رو پیدا کنی .بودا هم شاید چنین حرفی رو داره میزنه، وقتی میگه همه میتونن به enlightenment برسن، به روشندلی، روشنفکری، آزادگی، اینا همه ترجمه شده غایت و هدف درنظر بودا هستند، ولی وقتی نمیگه چطوری، وقتی روش جلوی پات نمیزاره، یعنی چی؟ خب بودا خیلی دموکرات تر از خیلی مذاهب دیگست، اونجا باید آدم خوبی باشی تا تو چرخه تناسخ صعود کنی، اما چجور آدم خوبی؟ دقیقا باید چیکار کنی؟ جواب بودا اینه که هرکاری کردی کردی، خوب باش فقط، هدف اینه . اگر بودایی باشی جواب پیشفرض خیلی کلی هست، خوب بودن، مسیر رو خودت باید پیدا کنی، خودت بودای خودتی . البته این نوع ایدئولوژی ها همیشه مورد نقد پوچ گرا بودن و رئالیست نبودن واقع شدن ولی برای من همیشه جذاب بودن .
الان اکثر متونی که در باب علوم اجتماعی میخونم میخواد این فاصله و گَپ بین عطش ما به پیدا کردن جواب و ایدئولوژی هایی که میگن "جواب مشخصی نیست" رو پر کنه، 6 میلیون ساله انسان روی زمین بوده، 200 هزار ساله انسان تکامل یافته داره زندگی میکنه، انسان 200 ساله صنعتی شده ولی هنوز دقیقا نمیدونه باید با زدنگیش چیکار کنه :)


+ هوای ما اینجا اینطوریه، دلتون بسوزه !
 

 

 

 

  • محمود دوم
هرچی میکشیم از اینه که
150 الی 200 هزار سال پیش
انسان اولیه نتونست جواب اینو بده که :
خب بعدش چی؟
انقدر هم بی جنبه بودیم
که نتونستیم بگیم بابا جوابشو نمیدونیم خب، که چی حالا
برای رسیدن به آرامش از اینکه "میدونیم بعدش چی میشه"
خودمونو از خیلی آرامش ها و راحتی ها محروم کردیم
  • محمود دوم
میگه میرم بهشت و با حوریا عشق و حال میکنم
میگه اخه تو چه میدونی چخبره اونور
میگه عشق و حالیه واس خودش
میگم خیلی کثیف و بدبختی
میگه عمته (ولی منظورش این بود که چرا این حرف رو میزنی!)
میگم اینایی که ازش میگی همینجا هم هست
میگه اینجا گناهه، کار زشتیه
میگم کار زشت این دنیا آرزوی اون دنیاته؟
میگه تو درک نمیکنی :)
میگم روشنم کن
میگه نمیشه
میگم چرا؟
میگه خدا چشم و گوش تورو بسته! خواست خداست
میگم چه خدای بیشعوری داری
میگه واس این حرفایی که با بی فکری میزنی جواب پس میدی :)
  • محمود دوم