فراتر از دیپلم

اینجا سخن از مردی است که نتوانست بین دلستر و ترانه مورد علاقه اش یکی را انتخاب کند.
مردی خسته
مردی که اسهال داشت و دارد

این بار سکسِ سرپایی رو امتحان کردم
معمولا جواب نمیده ولی این بار بنظر خوب بود
اون مدام میگفت: "وای، چه پاهای قشنگی داری"
همه چی داشت خوب پیش میرفت
تا اینکه پاهاش رو از زمین بلند کرد،
و انداخت دور کمرم
"وای، چه پاهای قشنگی داری"
بنظرم وزنش بیشتر از 60 کیلو بود
و همینجور که میکردمش،
خودش رو آویزونم کرده بود
وقتی ارضا شدم
دردی از ستون فقراتم تیر کشید تا بالا
اندختمش رو مبل
دور اتاق راه رفتم
هنوز درد داشتم
بهش گفتم بهتره بری، من باید آماده شم برم جایی
لباساش رو پوشید و رفت
من رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان آب خوردم
درد تیر کشید تا پشت گوشم،
لیوان افتاد و شکست
همینطوری که داشتم بهش فحش میدادم،
کتری رو پر آب کردم تا جوش بیاد و برای خودم یه دمنوش درست کنم
گفتم تا این جوش بیاد میرم دوش بگیرم
تازه خودمو خیس کرده بودم
تلفن زنگ زد
اومدم بیرون که جواب بدم،
خم شدم گوشی رو بردارم
درد تا گردن و بازوهام هم رفت
سعی کردم کمرمو صاف کنم،
از دیوار گرفتم و بلند شدم
درحالی که توی سرم برق برق میزد،
گفتم اَلو؟
گفت: "دوست دارم"
گفتم باشه مرسی
"فقط همین؟"
اره
"گه بخور"
گوشی رو قطع کرد
آروم آروم داشتم برمیگشتم سمت حموم
با خودم فکر کردم
که عشق چقدر سریع خشک میشه
حتی سریعتر از اسپرم
  • محمود دوم
یه قیافه ای به خودت گرفتی انگار کشتی هات غرق شده.
فقط از انگل بودن خسته شدم، تا مغز استخوان خسته ام.
دلت میخواد برگردی تو جامعه، هری؟
نه اصلا، برعکس دلم میخواد از شرش خلاص شم.
راه خودکشی همیشه بازه.
میدونم.
  • محمود دوم
بهم گفت:
زنها نمیدونن چطور عاشق باشن،
ولی تو میدونی،
زنها فقط میخوان زالو باشن،
اینو میدونم چون خودم زنم.
من خندیدم.
پس ناراحت تموم شدنِ رابطت نباش،
چوتکه اون الان زالوی یکی دیگه شده،
یکم یگه حرف زدیم و خدافظی کردم و گوشی رو گذاشتم.
بعدش رفتم توالت و یه تپه ریدم
و فکرکردم که خب من هنوز زندم
هنوز میتونم از بدنم آشغال بریزم بیرون
و تا وقتی این اتفاق میوفته
میتونم خیانت،
تنهایی،
و زخم گوشه ناخن رو تحمل کنم.
با این فکرا پاشدم،
کونمو شستم،
سیفون رو کشیدم،
و دوباره فکر کردم،
درسته، من میدونم چجوری عاشق باشم،
شلوارمو بالاکشیدم و رفتم تو اتاق
  • محمود دوم
بهم گفت،
تو همش دنبال این جک و جنده ها میری،
من حوصلت رو سر میبرم.
گفتم: آروم بگیر، دیگه نمیخوام بهم توهین کنی.
گفت: وقتی سیگار میکشم، گلوم درد میگیره، میسوزه.
گفتم: پس فقط من میکشم.
تو ماشین بودیم، نگاهی به گوشی کردم.
گفت: منتظر پیامی. همه ش داری به تلفنت نگاه میکنی، اگه یکی از اون جنده ها پیام بده زود منو دَک میکنی و میری.
گفتم: نمیتونم قولی بدم.
یه مرتبه برام پیام اومد، گوشی رو برداشتم دیدم شقایقه، میگه زودباید ببینمت، پول لازمم.
گفتم: اوه!
گفتم: الان میام، صفحه گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم کنار.
بهم نگاهی کرد و گفت: معلومه که یه جنده بود، صورتت نورانی شد.
گفتم: بابا چه مرگته تو؟! ببین من الان باید برم، تو پیاده شو خودت یه دوری بزن من باز برمیگردم.
گفت: میرم، من عاشقتم اما تو دیوونه ای، بدبختی.
کیف صورتیشو برداشت و در رو محکم بست و رفت.
  • محمود دوم
حوصلم سررفته بود و میخواستم بنویسم، یکم اجتماعی شاید ...
مثلا از دختران خیابان انقلاب، اما خب از اونجایی که یه مشت پَلشت ریختن تو بیان و وقتی بعد یه هفته ده روز پنلتو باز میکنی میبینی هیچکس هیچ چیز از اتفاقات جامعه نمینویسه (وقتی میخواستم مطلبو پست کنم دیدم یکی یه چیز نوشته، همتون پلشتین جز اون یکی)، منم چیزی نمینویسم.

اما چیزی که نظرمو جلب کرد و خواستم بازنشرش کنم یه نقل قول از سم هریس بود (سم هریس اتئیست معروف؟! بحث اجتماعی و دخترای انقلاب چیشد؟ نمیدونم) نقل قول اینه :

"از همهٔ کسانی که اینجا هستند می‌خواهم پرسشی پیدا کنند که زمانی برای آن پاسخی علمی هر چند ناقص داشته‌ایم ولی الان بهترین پاسخی که بشود برایش یافت، پاسخی دینی باشد."

اساسا حرف جدیدی نمیزنه و همون تقابل اندیشه و سنته، که هر آتئیستی که قرار باشه برای کسی صحبت کنه حتما از این مقوله و مبحث هم حرف میزنه، اما سم هریس همیشه با ارامشی خاص و با سبکی جذاب و نو بحث و جدل میکنه، مثال زیر که نقل قولی از ریکی جرویس هست رو ببینین :

"باورها، حقایق را تغییر نمی‌دهند. اگر شما منطقی باشید، این حقایق هستند که باید باورتان را تغییر دهد."

دیدگاه پشت جفت این نقل قولها یکسانه، حرفشون هم یکسانه، اما اولی بی منطق ترین انسانهارو هم مجبور میکنه منظور حرف رو بگیرین و بپذیرین، اما دومی باعث میشه فردی که مقابلتون نشسته حالت دفاعی به خودش بگیره و حس کنه بهش توهین کردین و بحث بیشتر نزاع گونه ادامه پیدا کنه.

همین :| برام جالب بود گفتم باشماهم در جریان بزارم :|
  • محمود دوم